آرامش

فقط مینویسم

زندم😂

  • ۱۴:۰۵

خوب خوبم

شما دیگه فقط نگران نباشین همه چی حله

  • ۵۷

چالش «متفاوت فکر کنیم»

  • ۱۸:۰۴

خب از طرف دوست مهربونم به این چالش دعوت شدم

خیلی سادس چالشش

من یه جمله میگم شما بیاین باز نویسیش کنین... میدونم استقبال نمیشه ولی اصلا برام مهم نیست(حالا ضایعم نکنینا)

و خب جمله

آسمان پر از ستاره است

 اولین نظرو من میذارم، یعنی هر کی زود تر از من گذاشت نظرشو میزنم عدم تایید گفته باشم

 

سخت ترین کار دعوت کردن بقیه به چالشه:(

پس همه رو دعوت میکنم و هر کی شرکت کرد یه شادی بهم هدیه کرده

(میخواین شرکت کنین یه جمله بزارین تو وبتون، ترجیحا ساده باشه تا بشه بازنویسیش کرد)

خانوم مهندس(حالیش نمیشه من نمیتونم مهندس بشم)

  • ۲۱:۱۸

ببخشیدا ولی باز یذره گله میکنم خب...

این دبیرمون دیگه پدرمو در آورده بهم میگه خانوم مهندس تازه اسمم بلد نیست همون به خانوم مهندس میشناسه:((( این چیز بدی نیستا ولی خب با لحن بدی میگه من اعصابم میریزه بهم

حالا اینکه چرا میگه قضیش مفصله

این هم دبیر دینیمونه هم سواد رسانه(چقدرم که با هم جورن)

روز اول سواد رسانه شغل پدر و مهارتهایی که هر کدوم داریمو پرسید ازمون

من رفتم جلو بعد ازینکه شغل بابامو گفتم گفت: خب مهارتهات?

گفتم: هیچی خانوم

گفت: مگه میشه یعنی کار با کامپیوترم بلد نیستی؟

گفتم: به اندازه خودم بلدم

گفت: مثلا پاور بلدی درست کنی

گفتم: اینو که دیگه همه بلدن

گفت: که اینطور، استوری لاینم بلدی

گفتم: اونم پیش پا افتادست

گفت: ای جااااااااااانم

من زرداشو میخوام:(

  • ۱۴:۵۰

یادمه بچه بودم یه نوع شکلات (تافی) بود که پوستش مثه تلق بود، دو رنگ داشت قرمز و زرد

همیشه ازینا دوست داشتم آخه بعد ازینکه میخوردیم پوستش و میگرفتیم جلو چشمون و دنیا قرمز یا زرد میشد (مردم واسه طعمش شکلات دوست دارن من واسه چی)

من همیشه زردشو دوست داشتم، انقدر ذوق میکردم وقتی دنیا رو زرد میدیدم، بچه بودیم با دنیای بچگونه

انگار معلممون واقعا فکر میکنه خنگم

  • ۱۹:۰۰

دیگه واقعا حس میکنم خنگم:/

 

امروز همون دبیر ریاضیمون که قبلا ذکر خیرش بود گفت: عطسه چی شده امروز نمیخندی؟ فکر کنم حالت خوب نیست نه؟

من به معنی واقعی پوکر شدم و گفتم: نه خانوم خوبم

دبیر محترم: همیشه میخندیدی امروز یذره عجیبی فکر کردم

نرفتنی شدم انگار😂

  • ۱۹:۲۸

ببخشید ببخشید ببخشید

 الان بگم شوخی بود همتون سرمو از تنم جدا میکنید... ولی خب نه شوخی نبود... از ظهری انقدر با خودم درگیر بودم... دیگه عصری به اصرار یکی که آدرس اونیکی وبمو داشت وبو بازش کردم که با انبوهی کامنت مواجه شدم و همین شد دلیل پشیمون شدنم (خوددرگیری دارم)

یعنی الان با خودم میگم کاش بازش نکرده بودما... ولی خب دلم نمیخواست دلخوری پیش بیاد

 

فهمیدم چه وبو پاک کنم چه نکن

خندیدن هم جرم شده خبر نداشتم

  • ۱۸:۳۶

الان حتما دارین با خودتون فکر میکنید که«آره باز این عطسه اومد و میخواد شروع کنه گله کردن» حق باهاتونه... بعضی وقتا بدجور مخمو بهم میریزن ولی خب تا الان هیچکدومشون انرژی منفی نداشتن مگه نه؟؟

 

امروز یکی از دبیرا واسه بار پنجم گفت... خب حالا چی گفتو بگم متوجه منظورم نمیشین پس بزارین از اول براتون بگم(سعی میکنم خلاصه باشه که خسته نشین... اصلا من چقدر به فکرتونم آخه)

 

-فلش بک-

درست یه هفته پیش روز شنبه

ادی (رمز: لقبی که بعضی وقتا میگفتم):)

  • ۱۸:۱۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عطسه در دل شاعران😂

  • ۱۵:۳۸

هیچ گه عاقل نسازد خانه‌ای

که شود از عطسه‌ای ویرانه‌ای

 

بفرما پروینم فهمیده من چه زلزله ایم

 

گربه جان عطسه شیر ازل

شیر لرزد چون کند آن گربه مو

 

من گربه دوست ولی گربه من ندوست:((...

کامنتای بی جواب

  • ۱۷:۵۵

یسری آدما هستن تو بیان که خب... نمیخوام گله کنما ولی کامنتو میبینن و پاسخ نمیدن... حتی یه «((:» هم نمیذارن

 

خب دوست ندارین کامنت بزارم بگین بهم... ناراحت نمیشم... مطلبتونو میخونم بدون اینکه کامنت بزارم

 

+تا الان چند باری پیش اومده... فقطم از دو نفر... یه نفر که کلا دیگه تو وبش کامنت نمیذارم

یکی هم اصلا انتظار این برخوردو از اون یه نفر حداقل نداشتم «حرفات همش دروغ بود دیگه؟»... حالا شاید بگین حالش خیلی خوب نبوده:// نه جواب همه رو داده بود... حتی کسایی که بعد من نظر داده بودن

بازم حرفی نیست امروز آخرین کامنتمو واست گذاشتم((: «دلخورم نیستم... گرچه شاید واست مهم نباشه»

۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
بس که دیوار دلم کوتاه است ، هرکه از کوچه تنهایی ما می گذرد ، به هوای هوسی
هم که شده ، سرکی می کشد و می گذرد
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan